تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان
عشق
تو اون فرشته اي كه وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پائيز را مي كشند تا جاي پاهات رو بوسه بزنند


بهترين لذت دنيا زمانيه كه اصلا انتظارش رو نداري و زيباترين اونا دوست داشتن است . پس حالا كه انتظارش رو نداري، دوستت دارم


اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي


جان اسیر دل....دل اسیر دوست.....دوست چه میداند؟؟دل اسیر اوست


فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو انقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشه به یاد خالقش نمی افتد


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:37  توسط مسعودهاشمی | 

بازم تو این روزای خوب اومدی و پیدا شدی

چی از جونم میخوای برو حالا که باز تنها شدی

 

بازم میخوای بجای عشق غم رو بهم هدیه کنی

بازم دروغکی میگی تموم دنیای منی

 

برو بذار تنها باشم غصه رو مهمونم نکن

گریه و بی قراری رو همخونه ی جونم نکن

 

این دل پاره پاره رو بذار که آروم بگیره

این دفعه از خنجر تو امون نداره میمیره

 

برو که تنهایی بازم مونس و همدمم بشه

کی گفته بی هوای عشق زندگی کردن نمیشه

 

بدون که یاد و خاطرت پاک شده از گذشته هام

اسم تو رو خط میزنم از رو تن نوشته هام

 

برو که بودنت واسم فقط عذاب و سختیه

فقط خدا میدونه که قربونی بعدی کیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:17  توسط مسعودهاشمی | 

 

هميشه سعي کن غرورت را به خاطر کسي که دوستش داري بشکني نه اين که کسي را که دوست داري به خاطر غرورت بشکني.

 

عشق امانت با ارزشيه كه هر كسي تو قلبش ميزاره برايه همينه كه هر وقت بخواي عشقت را از كسي پس بگيري بايد قلبش را بشكني .

 

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته.

 

آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد.

 

زندگي موهبت و هديه خداوند است به ما انسانها و نحوه زندگي كردن ما هديه ما به خداوند است .

بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که خدا کنار گل سرخ, خار گذاشته است بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنندکه کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

 

از آهسته رفتن نترس، از بي حركت ايستادن بترس.

 

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو که وجودت شايسته تنديسي زيباست.

 

آنجا که همه مثل هم فکر مي کنند هيچ کس خيلي فکر نمي کند.

 

مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد.

 

وسعت دنياي هركس به اندازه وسعت تفكر اوست.

 

روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري.

 

خداوند متعال صبر و استقامت را کمکي براي استحقاق دريافت پاداش مقرر کرد .

 

امام علي: آن كه تواناتر است آسان تر مي بخشد .

 

براي شب پيري در روز جواني چراغي بايد تهيه کرد.

 

براي پروانه شدن بايد خودت را در پيله تنگ و تاريک تنهايي محبوس کني.

 

بردن مهم نيست، اما تلاش براي بردن چرا.

 

محروم ماندن و ناکامي کشيدن بهتر است از حاجت خود را از ناشايستگان طلبيدن.

 

آرزويتان هر گونه باشد . اراده تان همان گونه است اراده تان هر گونه باشد . کردارتان همان گونه استکردارتان هر گونه باشد . تقديرتان همان گونه است.

 

اگر در پي آرامش هستيد به پيشامد هاي زندگي برچسب خوب و بد نزنيد.

 

ديروز را سوزانديم براي امروز ؟ امروزمان را گذرانديم براي فردا و فردايمان ديروزي ديگر !!! اين است بازي پوچ ما انسانها.

 

وقتي که توقع دوست داشته شدن ما کمتر و عشق ورزيدن ما بيشتر باشد ، راز عشق بشري بر ما آشکار مي گردد.

 

راه دوست داشتن هر چيز درک اين واقعيت است که امکان دارد از دست برود.

 

 

شريف ترين دل ها دلي است که انديشه آزار کسان در آن نباشد. زرتشت

 

لازم نيست كسي غير از خودتان باشيد. فقط كافي است از كسي كه قبلا بوده ايد بهتر باشيد.

 

انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست.

 

چنان شيرين زبان نباشيم كه ما را يك دفعه بخورند و چنان تلخ زبان نباشيم كه از دهان يك دفعه پرتمان كنند.

 

تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

 

 

مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند.

 

عشق چون ساعت شني است . با خالي شدن مغز ، قلب پر مي شود.

 

در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ.

 

اگه نصفه شب ديدي يه آدم قد کوتاه وچاق اومد تو اتاقت وانداختت تو يه کيسه چرمي و بردت اصلا نگران نشو چون ممکنه کسي تو رو از بابانوئل آرزو کرده باشه.

 

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي.

 

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

 

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

 

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني.

 

رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري. چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

     

شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو تو زندگيشون ميفهمن.

 

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:8  توسط مسعودهاشمی | 

یه نفر

یه روزی که بارون نیومد

 

گفت :

    " صد ها نفر برای بارش باران دعا کردند ،

 

    اما غافل از این که خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ

 

است ."

 

امروز

 

وقتی بارون رحمت خدا حوضچه های کوچک و بزرگی تو شهرمون

 

درست کرد

 

پیش خودم فکر کردم ...


اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها*

 

تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها*

 

يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم*

 

آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم*

 

وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره*

 

با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره*

 

با دلي خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم*

 

اي خدا کاري بکن که تا بهارهمين جا باشم*

 

برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت*

 

غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت*

 

باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه*

 

با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه*

 

يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون*

 

سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون*

 

ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد*

 

تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد*

 

بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه*

 

تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه*

 

ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!*

 

به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد*

 

برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود*

 

هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود*


ارزش عمیق هر کسی

 

به اندازه حرف هایی است

 

که برای نگفتن دارد

نه کسی حال مرا می پرسد

 

نه کسی درد مرا می داند

 

همه با خنده زمن می گذرند

 

دردها بسیار است

 

ونگفتن شاید بهترین درمان است


دلی که از بی کسی غمگین است ،

 

هر کسی را می تواند تحمل کند.


در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.

 

 یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی

 

 تختش بنشیند.تخت او درکنار تنهاپنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر

 

 مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی

 

 تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر،

 

 خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلات شان با هم حرف می زدند.


هر
روز بعدازظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و

 

 تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقی اش

 

 توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و

 

 هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.


این پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها

 

 و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان

 

 در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون، زیبایی خاصی

 

 بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.

 

 همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقی

 

 اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.


روزها و هفته ها سپری
شد.


یک روز صبح، پرستاری که برای شستشوی آنها
آب آورده بود، جسم

 

 بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته

 

 بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمین بیمارستان خواست که

 

 آن مرد را از اتاق خارج کنند.


مرد دیگر خواهش کرد که تختش را
به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار

 

 این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را

 

 ترک کرد.


آن مرد به
آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین

 

 نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را

 

 با چشمان خودش ببیند.


در عین ناباوری با یک دیوار مواجه
شد.


مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که
چه چیزی هم اتاقی اش را

 

 وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار

 

 پاسخ داد:« شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نا

 

 بینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند


یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای

 

 آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت.

 

در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه ی

 

 سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می

 

 رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.

 

به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و

 

 نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند.

 

کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به

 

 هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.

 

اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها

 

 می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.

 

بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا

 

 گفت:«من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی

 

 کنم.»

 

سقا پرسید:«چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟»

 

کوزه گفت:«در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که

 

 باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب

 

 در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه

 

 ی تلاشی که کردی، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.»

 

سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت:«از تو می

 

 خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب، به گلهای زیبای کنار راه

 

 توجه کنی.»

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد که

 

 چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی

 

 شاد کرد.

 

اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی

 

 از آب نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی

 

 کرد.

سقا گفت:«من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در

 

 کناره ی راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می

 

 گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه

 

 ی اربابم را تزئین کرده ام.بی وجود تو، خانه ی ارباب تا این حد زیبا

 

 نمی شد.»


نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به

 

 کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از

 

 زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.


کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند،

 

 ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها

 

 یک خانه ی دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملا مشخص