![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
توبه می کنم
دیگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قیمت سنگ شدن توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه (!) قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:33 توسط مسعود و ساعد |
|
|
همیشه وقتی رفت تازه متوجه میشیم که بودنش چقدر قشنگ بود افسوس که فقط دور شدن میتواند بودن کسی را ثابت کند حالا با نبودن بهترین کس فقط یه آه میمونه و خاطره ی روزی که از اون دور شدیم تنها با فکر کردن است که میتونیم به اون برسیم که حتی همین هم ازارمان میدهد آه....
تو این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت دختره دوست پسرشو خیلی دوست میداشت بهش میگفت: اگه من دو تا چشم داشتم واسه همیشه باهات میموندم یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به دختره بده دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه دید که اونم چشم نداره به پسره گفت: برو دیگه نمیخوامت پسره وقتی داشت میرفت گفت: مراقب چشای من باش .....
گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست... گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی... گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه ما خودت نیست... گاهی سخته قبول اینکه اونی که می خواستی تو رو تنها گذاشته... گاهی سخته قبول اینکه دیگه نباید اونو ببینی... گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداری... گاهی سخته قبول اینکه لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده... گاهی سخته قبول اینکه شکست خوردی... گاهی سخته قبول اینکه دلت شکسته... گاهی سخته لحظه هات رو با خیالش پر کنی نه با حضورش... گاهی سخته خاطرات رو مرور کنی با اینکه میدونی همش تلخه... گاهی سخته قبول اینکه احساساتت بهت دروغ گفته... گاهی سخته قبول اینکه دلت رو کسی شکونده که فکرش رو نمی کردی... گاهی سخته قبول کنی دیگه به اخر خط رسیدی...
هرچند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگی اونی که فهمیدم چقدر دوسم داره هرروزدلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم....
اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه این برزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی مونه.... یه روز میرسه که از همه خسته میشی حتی از خودت از همه چیز خسته میشی حتی نوشتن ودیگه بهت ارامش نمیده فقط عذابت میده تو می مونی ویه مشت خاطره...یه روز می رسه که میخای از همه جدا بشی تنهای تنهافقط تو بمونی با خودت یه روز می رسه که همه چیز بی رنگ میشه حتی رنگین کمون. یه روز می رسه که دلت میخاد داد بزنی وبگی... بردی از یادم دادی بربادم با یادت شادم دل به تو دادم در دام افتادم ازغم ازادم...
ای گل براشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:18 توسط مسعود و ساعد |
|
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
یک روز از من خواهی پرسید که کدوم رو بیشتر دوست دارم تو یا زندگی خودم ؟ و من می گم زندگی خودم و تو منو ترک می کنی بدون اینکه بدونی : ( تویی زندگی من )
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:35 توسط مسعود و ساعد |
|
|
کاش دریاکمی با مرداب مهربانتر بود و با هر موجی به سوی ساحل روانه میکرد.....
آنقدر رکود ومردگی را به رخش نمیکشید!! کاش باران گوشه چشمی هم به کویر داشت و با نم نمش شراره ای از آتش وجود سوزان کویر را خاموش میکرد!! کاش گل سرخ مغرور نبود و محبتش را سرخاب گونه های رنگ پریده ی یاس ها میکرد!! کاش قاصدک آن سوی قفس میهمان لحظه های تنهایی بود!! کاش شاعران بجای آن بلبلان خوش آواز،یادی هم از آن کلاغ پیری میکردند که بروی... شاخه ی خشکیده ی درخت به هم نوایی با پاییز پرداخته بود و با قار قارش به تنهایی های پاییز پاسخ میگفت! .... حصار خوشبختی تا آن سوی فرداها تکرار میشد!!!
با تو شادی و خنده بی تو آرزوم فقط مرگه با تو حرفا گفتنی با تو دنیا بی رنگه با تو زندگی حقیقته بی تو زندگی یه کابوسه با تو نفس میکشم بی تو هوا ندارم تو ماه آسمونی تو تک گل خدایی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 10:40 توسط مسعود و ساعد |
|
|
نه من ، نه خورشید بعد تو مرگ ستاره بعد تو خیال چشمات از همیشه ، تا دوباره حالا این جا سردِ سرده شب خالی از تن تو صد تا بغضُِِِِِ گریه کرده قلب من در حسرت تو با تو از صدا می گفتم تو سکوت هر ترانه بی تو افتاد به شماره نفسای من دوباره بی حضور روشن تو دیگه این شب شب ما نیست تو هجوم بی پناهی بی تو این جا جای ما نیست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 18:52 توسط مسعود و ساعد |
|
|
نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم چشمان من غریق اشک هجران تو شد با تمام خستگی هایم صدایت می کنم نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم بازهم هر لحظه و هر دم دعایت میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:23 توسط مسعود و ساعد |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:12 توسط مسعود و ساعد |
|
|
زندگي يعني مسيري رو به آب
زندگي يعني نه بيداري نه خواب
زندگي يعني سراي امتحان
زندگي يعني در ان عاشق بمان
زندگي يعني کمي و کاستي
زندگي يعني دروغ و راستي
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا
زندگي يعني ستم ، جور و جفا
زندگي يعني سفر ، راهي دراز
زندگي يعني جهاني رمز دار
زندگي يعني مهي در پشت ابر
زندگي يعني بلا و درد و صبر
زندگي يعني دو روزي ميهمان
زندگي يعني فريب ميزبان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:52 توسط مسعود و ساعد |
|
|
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 15:18 توسط مسعود و ساعد |
|
|
از دلــی بیگانه منـت می کشم
هر چه هست از دست تنهایی می کشم
گریه را تا مرگ وسعت می دهم
غصه را تا مرز بـی نهایت می کشم
هر چه هست از دست این تنهایي
لحظه های بی طراوت خیلی می کشم
محنت از نامـحرمان این دیار
سالها از روی عادت ، تنهایی می کشم
در کتاب غربت شبهای تنهاییم
خط سرخی بر روی اصالت می کشم
گاهگـاهی روحـم تب می کند
زندگی را در زندان تنهایی می کشم
این فصل تنهای من وقتی که مرد
دست از هر نوع شکایت می کشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:0 توسط مسعود و ساعد |
|
|
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بيند خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشی و خرمی و کامرانی چه خوش باشد دل اميدواری همه شادی و عشرت باشد ای دوست گل و گلزار خوش نايد کسی را چه باک آيد ز کس آنرا که او را مپرس از کفر و ايمان بيدلی را مشو پنهان از آن عاشق که پيوست برای آن بترک جان بگويد عراقی طالب درد است دائم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 22:58 توسط مسعود و ساعد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.
يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم. يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم. يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم. يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|