![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
یه نفر یه روزی که بارون نیومد گفت : " صد ها نفر برای بارش باران دعا کردند ، اما غافل از این که خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ
است ." امروز وقتی بارون رحمت خدا حوضچه های کوچک و بزرگی تو شهرمون
درست کرد پیش خودم فکر کردم ...
اخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها* تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها* يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم* آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم* وقتي برگ درخت رو مي ديد داره ازغصه ميميره* با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره* با دلي خرد و شکسته گفت نذارازاون جدا شم* اي خدا کاري بکن که تا بهارهمين جا باشم* برگ توخلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت* غافل ازاينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت* باد اومد باخنده اي گفت آخه اين حرفها کدومه* با هجوم من رو شاخه عمرهر دوتون تمومه* يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون* سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون* ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد* تا که باد رفت پيش بارون، بارون هم قصه رو فهميد* بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه* تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه* ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد!* به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد* برگ نيفتاد از رو شاخه آخه اين کارخدا بود* هرکي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود*
ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد نه کسی حال مرا می پرسد نه کسی درد مرا می داند همه با خنده زمن می گذرند دردها بسیار است ونگفتن شاید بهترین درمان است
دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.
در بیمارستانی، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او درکنار تنهاپنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلات شان با هم حرف می زدند.
تمام چیزهایی را که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقی اش
توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت، با شنیدن حال و
هوای دنیای بیرون، جانی تازه می گرفت.
و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان
در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون، زیبایی خاصی
بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد.
همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقی
اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته
بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمین بیمارستان خواست که
آن مرد را از اتاق خارج کنند.
این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را
ترک کرد.
نگاهش را به دنیای بیرون بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را
با چشمان خودش ببیند.
وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار
پاسخ داد:« شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نا
بینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند.»
یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای
آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه ی
سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می
رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد. به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و
نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند. کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به
هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها
می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا
گفت:«من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی
کنم.» سقا پرسید:«چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟» کوزه گفت:«در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که
باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب
در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه
ی تلاشی که کردی، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی.» سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت:«از تو می
خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب، به گلهای زیبای کنار راه
توجه کنی.» در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد که
چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی
شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی
از آب نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی
کرد. سقا گفت:«من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در
کناره ی راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می
گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه
ی اربابم را تزئین کرده ام.بی وجود تو، خانه ی ارباب تا این حد زیبا
نمی شد.»
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به
کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از
زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها
یک خانه ی دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملا مشخص
بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه
از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به
ساختن خانه ادامه داد.
خانه را به نجار داد و گفت:« این خانه متعلق به توست. این
هدیه ایست از طرف من به تو.»
برای خودش می سازد، حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام
میداد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 1:19 توسط مسعود و ساعد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.
يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم. يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم. يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم. يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|