تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان
عشق

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


    حس غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن دوست داشته شدن ...
وقتي ميدانيم کسي با جان ودل دوستمان دارد و نفس ها و صداو نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده,به بازيش ميگيريم. هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر،هرچه او دل نازک تر، ما بي رحم تر.
تقصير از ما نيست،تمامي قصه هاي عاشقانه اين گونه به گوشمان خوانده شده اند.تصوير مجنون بيدل و فرهاد کوه کن ،نقش هاي آشناي ذهن ماست و داستان حسرت به دل ماندن زليخا به پند واندرز ،آويزه ي گوشمان شده است.
يکديگر را مي آزاريم،ياد گرفته ايم معشوق هرچه غدارتر،عاشق شيداتر است و عاشق هرچه خوارتر شود عشق افسانه ي ماندگارتري خواهد شد.به شهوت تجربه ي عشقي سوزان و آتشي به پا مي کنيم و عاشق را در خرمن نامهرباني ها و بي اعتنايي ها به مسلخ جنون عشق مي فرستيم.چه باک؟! هرچه بيش تر بسوزد ،خوشتر .شعله های سرکش آتش،سرمستمان ميکند.عيشمان مدام و حالمان به کام.
هرچه زجرش ميدهم ،خم به ابرو نمي اورد !
هرچه نامهربانم،او پرمهرتر نگاهم ميکند!چه دليرانه بيدلش کرده ام.
ميرانمش،با مهري فزون تر به سوي من باز ميگردد .
چه مظلومانه بازيچه ي بازي ظلمانه ام شده است.
بازي ميدهيم و به بازي ميگيريم.
با گامهاي بيرحم از روي هيکل رنجورش رد ميشويم و از صداي شکستن قلبش زير پاشنه هاي آهنيمان،سرخوشانه
لذت ميبريم...
غافلانه سرخوشيم و عاجزانه ظالم
و عاشق محکوم است  به مدارا .تا بينوا را جاني و دلي هنوز مانده باشد...
اگر جان داده شود عشقمان افسانه اي ديگر آفريده است.اگر تاب نياورد،لياقت عشقمان  را نداشته است و هرچه خوشتر که اين همه را تاب آورد .
حس مقدسي است دوست داشتن ...مقدس تر از آن است ؛دوست داشته شدن....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط مسعود و ساعد | 
 

   ای کاش تو عمرت فقط به یه نفر میگفتی دوست دارم

ای کاش وقتی میگفتی دوست دارم تا آخرش پای حرفت میموندی   

ای کاش وقتی به دستش بوسه زدی وگفتی دوست دارم میموندی ومیدیدی که تا صبح دستاشو بو کرده تا عطر عشقت تو قلبش بمونه  

ای کاش وقتی میخواستی به یکی دیگه دل ببندی اون شبی رو بیاد میاوردی که قسم خوردی دوستش داری   

ای کاش وقتی با نگاهت به لبخندی که رو لباش مرده بود خندیدی از خودت می پرسیدی به کدوم گناه جلوی اون همه نگاه خوردش کردی  

یادته یه هفته هنوز نگذشته بود که پا روی قلبی گذاشتی که بهت تکیه کرده بود وخیلی راحت با اون اومدین از روی تکه تکه هاش رد شدین؟ هنوزم صدای قدماتون تو گوششه ، توام میشنوی؟  

اما...........

اما افسوس وقتی برگشتی که اونو زیر خروارها خاک پنهان کردن تا کسی نبینه قلب نداره! 

تا کسی نبینه عشقش قلبشو له کرده!!!

اما...........

اما افسوس وقتی پشیمون شدی که به جای تو دست سرد خاک اونو محکم در آغوش کشیده!!!

اما..........

اما افسوس وقتی فهمیدی که به خودش قول داده واست یه فرشته باشه که به جای پرواز به خونه تو واسه همیشه پرکشید ورفت.اما من میدونم دلش هنوزم واسه گرمی دستات داره پر میزنه . میدونی چرا؟!

آخه تو دستات یه عشق پاک میدید.آخه دستات خیلی امن بود دلش میخواست همیشه از این همه دروغ به دستای تو پناه ببره!   

یه چیز بپرسم راستشو میگی؟!!

تا حالا دستای توام هوای دستای عاشق اونو کرده؟!

تا حالا واسه یه بارم که شده روزای با هم بودنتونو بیاد آوردی؟

ای کاش خودش میتونست بیادو جواب یه عالمه چرا رو ازت بگیره.

اما..........

اما میدونی لحظه آخر از خدا چی خواست؟

"هر جا هست و با هر کی هست همیشه خوشبخت باشه"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط مسعود و ساعد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم...

نوشته های پیشین
فروردین 1388
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

انتخاب رنگ صفحه با خود شماست

به وبلاگ مسعود خوش امدید