تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان -
عشق

همیشه وقتی رفت

تازه متوجه میشیم که بودنش چقدر قشنگ بود

افسوس که فقط دور شدن میتواند بودن کسی را ثابت کند

حالا با نبودن بهترین کس

 فقط یه آه میمونه و خاطره ی روزی که از اون دور شدیم

تنها با فکر کردن است  که میتونیم به اون برسیم

که حتی همین هم ازارمان میدهد

آه....


تو این دنیای نامرد

 یه دختر نابینا بود که یه دوست پسر داشت

دختره دوست پسرشو خیلی دوست میداشت

بهش میگفت:

اگه من دو تا چشم داشتم

واسه همیشه باهات میموندم

یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به دختره بده

دختره وقتی تونست دوست پسرشو ببینه

دید که اونم چشم نداره

به پسره گفت:

برو دیگه نمیخوامت

پسره وقتی داشت میرفت گفت:

مراقب چشای من باش .....


گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست...

 

گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه ما خودت نیست...

 

گاهی سخته قبول اینکه اونی که می خواستی تو رو تنها گذاشته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه نباید اونو ببینی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برای زنده بودنت نداری...

 

گاهی سخته قبول اینکه لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده...

 

گاهی سخته قبول اینکه شکست خوردی...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت شکسته...

 

گاهی سخته لحظه هات رو با خیالش پر کنی نه با حضورش...

 

گاهی سخته خاطرات رو مرور کنی با اینکه میدونی همش تلخه...

 

گاهی سخته قبول اینکه احساساتت بهت دروغ گفته...

 

گاهی سخته قبول اینکه دلت رو کسی شکونده که فکرش رو نمی کردی...

 

گاهی سخته قبول کنی دیگه به اخر خط رسیدی...


هرچند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.

 

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم دروغ بگم.

 

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

 

یاد گرفتم تو زندگی اونی که فهمیدم چقدر دوسم داره هرروزدلشو

 

 به بهونه ای بشکنم.

 

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

 

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

 

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم....

 

اینجا که دنیا اسمشه غربت نشینی رسمشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی

 

همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه.یه روز پر از دلخوشیه اما برای

 

من فقط یه تابلوی نقاشیه. عشق های بی دست و پا یخ زده در دست های

 

ما ای روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای ادما بسه دیگه این

 

برزخه یا زندگی موندیم جدا از هم دیگه فقط به جرم سادگی مونه....

 

یه روز میرسه که از همه خسته میشی حتی از خودت از همه چیز خسته میشی

 

حتی نوشتن ودیگه بهت ارامش نمیده فقط عذابت میده تو می مونی ویه مشت

 

خاطره...یه روز می رسه که میخای از همه جدا بشی تنهای تنهافقط تو بمونی با

 

خودت یه روز می رسه که همه چیز بی رنگ میشه حتی رنگین کمون.

 

یه روز می رسه که دلت میخاد داد بزنی وبگی...

 

بردی از یادم دادی بربادم  با یادت شادم دل به تو دادم  در دام افتادم  ازغم ازادم...

                                                                                

ای گل براشک خونینم نخند سوزم از سوز نگاهت هنوز....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:18  توسط مسعود و ساعد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم...

نوشته های پیشین
فروردین 1388
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

انتخاب رنگ صفحه با خود شماست

به وبلاگ مسعود خوش امدید