![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
حس غريبي است دوست داشتن و عجيب تر از آن دوست داشته شدن ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:23 توسط مسعود و ساعد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.
يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم. يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم. يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم. يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|