تبليغاتX
تقدیم به تمام عاشقان -
عشق

می نویسم از تو!

تو که سر سبز ترین منظره ای

سر شار ترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم

وتو که سنگ صبورم بودی

در تمام لحظاتی که خدا شاهد غم و اندوهم بود.

به تو می بالم به تو می اندیشم واز تو میگیرم هر چه انگیزه در درون دارم .

من شباهنگام ان دم که تو را نزد خود میبینم

ارامش وبرترین احسا س نیاز در دلم می جوشد . روزها میگذرد

عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست

دوستت دارم از همین نقطه خاکی تا عرش


تهی از تو

روز دیگری گذشت تو در کنارم نیستی

برای من قدرت تمرکزی نمانده است

زیرا فقط به تومی اندیشم

همه می گویند فکر کردن به نو را خاتمه دهم

و اکنون زمان زمان زندگی است

ولی برای من غیر ممکن است

بنگر از من چه بر جا مانده است

این جسم من است

می توانی با آن هر آنچه خواهی بکنی

این روح من است

می توانی آن را فقط برای خود نگه داری

این نام من است

می توانی با یک ضرب در کنار نامم آن را برای خود نگه داری

این پایان است

پایان رویاهای من است که در برگه ی تو نوشته شده است

این خون من است

هنوز هم وقتی سخنی از تو باشد دگرگون می شود

ودر نهایت این آرزوی من است

و تو در آن نیستی......


ديشب شبِ روياي تو بود وتو نبودي........... با من يالِ يلداي تو بود و تو نبودي

دل زيرِ لب آهسته تمناي تو ميکرد............ بر لب همه نجواي تو بود و تو نبودي

ديشب که شب از آينه ماه گل انداخت....... گل سايه سيماي تو بود و تو نبودي

ديشب نفس باغچه در سايه مهتاب...... خوشبو ز غزلهاي تو بود و تو نبودي

با من همه جا همسفرو همسروهم سير........ انديشه پوياي تو بود وتو نبودي

ديشب چمن خواب من از بوي تو آشفت....... خرم گل من جاي تو بود وتو نبودي

بالنده تر از بالِ بلنداي خيالم............. کوتاهي بالاي تو بود و تو نبودي

ديشب ز لب چشمه صداي تو شنيدم........ در گوش من آواي تو بود وتو نبودي

گفتي که غزالِ غزلِ زخمي عشقم......... دل وسعت صحراي تو بود وتو نبودي

ديشب منو ياد تو غريبانه نخفتيم........... بر سر همه سوداي تو بود و تو نبودي

ديشب لبم از سوز سخنهاي تو مي سوخت....... در من همه غوغاي تو بود و تو نبودي

 

دوست دارم ماه را در تمام آينه ها ببينم و شب آنقدر ادامه پيدا کندکه به همهء ستاره ها سر بزنم. دوست دارم پلک هاي تو هيچ وقت فرو نيفتد و من زير چشمهاي آفتابي تو بنشينم و از آبها و آتشها يي که در راهند و شايد يک ميليون سال ديگر هم به ما نرسند شعر بگويم. آه گفتم شعر اگر شاعر نبودم خانهء من از عشق خالي مي شد غنچهءاحساس من گل نمي کرد و شاخه ئ درخت ذوق من يادي از صداي بلبل نمي کرد.

وقتي حتي يک قدم از من دور ميشوي با خودم مي گويم آيا دوباره نفس او را در کنارم خواهم يافت؟ آيا دوباره مي توانم از تپه هاي دهکده بالا بروم و برايش آويشن و بابونه بچينم و ساقه هاي باران را در گلدان بکارم؟

دوست دارم همهء فرصتها را از من بگيرند و فقط چند دقيقه به من مهلت بدهند تا غزلي از ديوان حافظ برايت بخوانم ، باور کن فقط يک غزل.

دوست دارم همهء اقيانوس ها و دريا ها را از روي زمين بردارند و به جاي آن يک قطره اشک به من بدهند تا از شوق ديدار تو از چشمهايم فرو بريزم.

تعارف نمي کنم دوست دارم شاخه هاي تمام درختان عالم ، بي برگ و بار شود،اما گيسوان تو خوش بوتراز قبل در باور نسيم ها جريان پيدا کند.

مرا فراموش مکن!من همان پروانهء رنگا رنگم که صبح زود روي شانه هايت مي نشستم و نام يکايک گلها را به تو مي گفتم.من همان کوچهء باريکم که عصرهاي تابستان از آن مي گذشتي تا به خياباني که به سوي آرزوهايت مي رفت برسي.من همان شاخهء نازک و پيچ در پيچِ انگورم که سالها در حياط خانه ات زندگي مي کردم و درختان و نسيم از ديدنم مست ميشدند.

مرا فراموش مکن!من همان دفترچهء صد برگم که در يک روز باراني دل خود را بر اولين برگم نقاشي کردي و پنج شنبه ها محزون ترين شعر خود را بر سطرهاي سفيدم مي نوشتي.من همان پنجرهء چوبي سبزم که هر وقت دلت مي گرفت در کنارم مي ايستادي و افق هاي روشن فردا را تماشا مي کردي و بر سر گنجشکان رهگذر گل مي ريختي.من همان آينهء نقره اي يَم که هر روز با ماه و خورشيد به ديدنم مي آمدي.

مرا فراموش مکن!من همان قاصدک خوش خبرم که هر بهار از باغستان هاي دور خودم را به تو مي رساندم تا در آغوشت بگيرم.من همان حرف تازه ام که بر لب مي آوردي و آسمان ها را دگرگون مي کردي،همان احسا ناب و پر شور خواستن،آواز گرم و شنيدني ِ دوست،نگاهي جذاب که از همهء شعرها گوياتر و زيبا تر است.

2دست مهربانت را به دستهاي عاشق من بسپار عمق چشمهايم را ببين ستاره ها به استقبالت آمدند و ترا ميخواهند اي بهترين همراه تو که با بهترين ناز پا به دلم گذاشتي 2 دست عاشق مرا با دستان مهربانت بگير آرام آرام چشمها را ميبنديم رويايي ترين روزها را ببين . ميبيني ؟ اگر بخواهي و بماني ... ميمانم با تو

مقدسترين کلمه :خداوند..........زيبا ترين کلمه :عشق.........پر احساس ترين کلمه :محبت.......پر معني ترين کلمه:نگاه.......عاليترين کلمه:دوستي.....تلخترين کلمه:جدايي........دردناکترين کلمه:خيانت........بدترين کلمه:تمسخر.......و آشنا ترين کلمه تو


( گرگ آدمي )

گفت دانائي كه گرگي خيره سر هست پنهان در نهاد هر بشـــــــــــر

لاجرم جاري است پيكاري سترگ روز و شب مابين اين انسان و گرگ

زور و بازو چاره اين گرگ نيست صاحب انديشه داند چاره چيـــــــست

اي بسا انسان رنجور پريش سخت پيچيده گلوي گرگ خويـــــش

واي بسا زور آفرين مرد دلير هست در چنگال گرگ خود اسيـــــر

آنكه گرگش را دراندازد به خاك رفته رفته مي شود انســـــــــان پاك

وآنكه از گرگش خورد هردم شكست گرچه انسان مي نمايد ؛ گرگ هست

وآنكه با گرگش مدارا مي كند خلق و خوي گرگ پيدا مي كـــــــند

در جواني جان گرگت را بگير واي اگر اين گرگ گردد با تو پيــــــر

روز پيري گر كه باشي همچو شير نا تواني در مصاف با گرگ پيـــــــر

مردمان گر همدگر را بدرند گرگهاشان رهنما و رهبرنــــــــــــــد

اين كه انسان هست اينسان دردمند گرگها فرمانروائي مــــــــــــي كنند

و اين ستمكاران كه با هم محرمند گرگهاشان آشنـــــــايان همـــــــــند

گرگها همراه و انسانها غريب با كه بايد گفت اين حال عجيــــــــب


كوچه

بي تو مهتاب شبي ، باز از آن كوچه گذشتم ،

همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم ،

در نهانخانه جانم ، گل ياد تو ، درخشيد ،

باغ صد خاطره خنديد ،

عطر صد خاطره پيچيد ،

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت ،

من همه ، محو تماشاي نگاهت .

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه‌ها دست براورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد ، تو به من گفتي :

" از اين عشق حذر كن !

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن ،

آب آيينه عشق گذران است ،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است ،

باش فردا ، كه دلت با دگران است !

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! "

با تو گفتم " حذر از عشق !؟ - ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،

نتوانم !

روز اول ، كه دل من به تمناي تو پر زد ،

چون كبوتر ، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم ..."

باز گفتم كه : " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! "

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ، ناله تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد ،

ماه بر عشق تو خنديد !

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم .

نگسستم ، نرميدم .

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم ،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم ،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو اما ، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !


@@@.....................@@@@...........@@@.................@@......@@@@@@@@@..... @@@.................@@........@@.........@@@..............@@.......@@@................@..... @@@................@@..........@@..........@@@...........@@........@@@..........@........... @@@...............@@............@@...........@@@........@@.........@@@@@@@........... @@@...............@@............@@.............@@@.....@@..........@@@@@@@........... @@@..........@...@@..........@@...............@@@...@@...........@@@..........@........... @@@@@@@....@@........@@.................@@@.@@............@@@................@..... @@@@@@@......@@@@@......................@@@@..............@@@@@@@@@....


شب بروي جاده نمناک سايه هاي ما ز ما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي که مي لغزد

سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاک

سوي يکديگر به نرمي پيش مي رانند

شب بروي جاده نمناک

در سکوت خاک عطر آگين

نا شکيبا گه به يکديگر مي آويزند

سايه هاي ماهمچو گلهايي که مستند از شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما

نغمه هايي را که ما هرگز نمي خوانيم

نغمه هايي را که ما با خشم

در سکوت سينه مي رانيم

زير لب با شوق مي خوانند

ليک دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
جسمهاي خسته ما در رکود خويش
زندگي را شکل مي بخشند

شب بروي جاده نمناک
اي بسا من گفته ام با خود
"
زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟
يا که ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم ؟"

اي هزاران روح سرگردان
گرد من لغزيده در امواج تاريکي
سايه من کو؟
سايه من کو؟

من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها

او چرا بايد به جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه ؟!
آه...اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي ؟
از تو مي پرسم تيرگي درد است يا شادي ؟
جسم زندان است يا صحراي آزادي ؟
ظلمت شب چيست؟
شب
سايه روح سياه کيست؟

او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
مي دوم در راه پرسشهاي بي پايان


لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار منست

شرم از ان چشم سیه بادش ومژ گان دراز هرکه دل برون اودید ودرانکارمنست

ساروان رخست به دروازه مبرکان سرکوی شاه راهیست که منزلگاه دلدار منست

بنده طالع خویشم که درین قحط وفا عشق ان لولی سرمست خریدار منست

طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش فیض یک شمه زبوی خوش عطارمنست

باغبان همچو نسیم ز در خویش مران کاب گلزار تو از اشگ چو گلنار منست

شربت قند وگلاب ار لب یارم فرمود نرگس او که طیب دل بیمار منست

انکه در طرز غزل نکته به حافظ اموخت یار شیرین سخن نادره گفتار منست

هرگز نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من ان سرو خرامان نرود

حافظ 


خدايااز تو سپاسگزارم

خدايا به خاطر اينكه هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم

خدايا به خاطر اينكه هرگاه در جاده زندگي قدمهايم اندكي از راه راست سست ميشود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم.

خدايا! ممنونم كه هرزمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به يادآورم كه در برابر اراده بي انتهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد!


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 23:45  توسط مسعود و ساعد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
يکي بود يکي نبود... اوني که بود تو بودي . اوني که نبود من بودم.

يکي داشت يکي نداشت... اوني داشت تو بودي. اوني که کسي به جز تو نداشت من بودم.

يکي خواست . يکي نخواست... اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم.

يکي بُرد. يکي باخت... اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم.

يکي گفت. يکي نگفت... اوني که گفت تو بودي. اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم...

نوشته های پیشین
فروردین 1388
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

انتخاب رنگ صفحه با خود شماست

به وبلاگ مسعود خوش امدید